يک قدم مانده تا بهشت

اسمم لیلاست . متولد 7 آذر 62 ، یه مدرک دکترای دندونپزشکی هم دارم ، عاشق قلم و نوشتن با دو تا کتاب در انتظار چاپ ، صدای پیانو رو دوست دارم ولی خودم دوست دارم ساز دهنی یاد بگیرم ! یادم نمی یاد از روی عمد به کسی بدی کرده باشم و این تنها چیزیه که بهش فخر می کنم . چه با خدا آشتی بودم چه قهر ، صداش کردم و این بزرگترین خوشبختیه زندگیمه ...

همیشه تو مقصری !!!
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٧ 

اول یه سلام بهاری و هزاران درود سبز ...

می دونین دلم می خواست تو این پستم یکی از خاطرات سفر عیدمو بنویسم اما درست همین لحظه نظرم عوض شد ، می خوام یه چیز دیگه بگم ...

توی آخرین روزهای تعطیلات عید ، وقت داشتم و به خیلی از وبلاگا سر زدم ، من هم عاشق نوشتنم هم عاشق خوندن ، این چند روزم تا دلتون بخواد خوندم و تا دلتون بخواد فکر کردم ...

توی خیلی از وبلاگایی که رفتم صحبت از عشق بود ، عکس قلبایی که می تپید ، عکس قلبایی که نمی تپید ، عکس چشمایی که ازش اشک می اومد ، عکس قلبایی که تیر خورده بود و .. و ... و ...

این خیلی خوبه که ما اینهمه به عشق فکر می کنیم ، چون واقعا عشق باشکوهترین و عمیق ترین حس دنیاست ، اگه عشق مهم نبود اینهمه کتاب در وصفش نمی نوشتن ، اینهمه همه جا صحبت از عشق نبود ، بزرگترین مشاهیر دنیا اینهمه وقتشونو برای درک این حس نمی گذاشتن ،

و چقدر خوبه که ما همه داریم تلاش می کنیم تا این حسو درک کنیم ، بفهمیمش ...

اما ...

از اینجا به بعد روی صحبتم با خودمه ...

من توی وبلاگم ادعا می کنم عاشقم ، عشقو فهمیدم ، به قول خودم با پوست و استخونم حسش کردم ، بابتش درد کشیدم ، از خیلی چیزام گذشتم اما هزاران افسوس که همیشه طرف مقابلم از عشق چیزی سرش نمی شد ، بی وفا بود ، من توی عشق خیلی پاکو صافو ساده بود اما همیشه اون بود که قدر عشقو نمی دونست ، عشقو نمی فهمید ، دروغ می گفت ، دلش با من نبود ، حتی اگه دلشم با من بود اصلا چیزی تو دلش نبود !!! اما من نه ! من همیشه آدم خوبه بودم ، اونقدر عاشق بودم که حد نداشت ، اون نمی فهمید ... اولی نفهمید ، گفتم خب دومی می فهمه ، اما نه دومی هم آدم حسابی نبود ، اونم توی عشق کم اورد ، سومی رو نگو آخر دروغگویی و دغل بازی بود ، چهارمی اهل خیانت ، پنچمی احساس نداشت ، ششمی ... 

وای خدای من ، یعنی توی دنیای به این بزرگی حتی یه نفرم نیست مثل من باشه ، عاشق ، پاک ، ساده ... خودت که می دونی من همیشه خیلی خوب بودم ، اونا نمی فهمن ، اونا از عشق چیزی سرشون نمیشه ، من تا حالا دل هیچ کسو نشکندم ، بعد چطوریه هر کی هنوز از راه نرسیده ، هر کاری دلش می خواد با دل من می کنه ،

من اصلا از همین حالا دیگه با عشق ، عاشقیو و این چیزا کاری ندارم ،

نفرین به عشق ... نفرین به همه ...

از امروز همه چیز سیاه می شه و من دیگه نگاهمم به آدما نمی ندازم چه برسه بخوام قلبمو بهشون بدم ...  

از فردای اون روز حتی دیدن آدما هم حالمو بهم می زنه ، ترجیح میدم سرمو بندازم پایین ، زندگی کردن بین یه مشت آدمی که اصلا نمی فهمن چقدر سخته ، ازشون فاصله می گیرم ، اصلا از زندگیم فاصله می گیرم ، از کنار همه چی می گذرم ، یا آه می کشم یا می گم نفرین !

یه روز که خیلی بی حوصله ام ، هوس می کنم یه چیزی بخونم ، می رم سراغ وبلاگا ، اسم یکی از نویسنده هاش برام آشناست ، توی آخزین پستش یه قلب تیر خورده گذاشته : زیرش نوشته بود : "  من خیلی عاشق بودم نفرین به لیلایی که عشقو نفهمید !!!!!!!!!!!!!!!! 

می دونین این یعنی چی ؟؟؟ یعنی ما هممون عادت کردیم همه رو جز خودمون مقصر بدونیم ، ما ها هیچ کدوممون بد نمی کنیم همیشه بد می بینیم !! اصلا سعی نمی کنیم خودمونو عوض کنیم ، می خواییم آدما رو عوض کنیم ، دقیقا مطابق میل خودمون و این اتفاق نمی یفته و این نقطه شروع ناامیدیو ، سرخوردگی ماست ... 

آره ... همیشه دل ما از یه آدمایی خونه ، یه دسته آدمم دلشون از ما ... ما ها از بعضیا بدی دیدم ، و ناخواسته یا خواسته به بعضیا بدی کردیم ،

پس تا اینجا روشن شد ، بین ماهاهیچ خوب مطلق و هیچ بد مطلقی نیست ، شرایطمون یر به یره ...  

پس اگه اعتراضی هست ، به هممونه ، اگه انتقادی هست به هممونه  ...

و اما حرف حسابی تر از اینجا شروع میشه :

یه پلان دیگه از زندگی عاشقانه من ببینین !!:

امروز به جای ده بار هفت بار بهم زنگ زدی ، باشه منم فردا از ده بار تماست هفتاشو جواب نمی دم تا بفهمی !!

امروز تا شب ازت خبری نبود ، اونقدر دلتنگت بودمو دلم برات شور می زد که نگو اما وقتی شب زنگ زدی اصلا نگفتم : سلام ، قد دنیا دلم برات تنگ شده بود ، نگرانت شدم ، چقدر خوبه الان صداتو می شنوم ..... نه اینا رو نمی گم ، به همون تماستم جواب نمی دم تا تو باشی بفهمی توی هر موقعیتی که هستی باید منو از خودت خبردار کنی ...

امروز بی حوصله بودی وقتی گفتم می خوام ببینمت قبول نکردی ، و من اصلا سعی نکرم ، شرایطتو ، خستگیاتو درک کنم ، مهم این بود تو به من نه گفتی ، منم به جاش حسابی تلافی می کنم حالا ببین !!

کی بین ما عشقو می شناسه ؟؟؟

کی بین ما می دونه ، عشق هرگز بهانه گیر ، سطحی نگر ، عیب جو ،انتقام گیر ، بداخلاقو بد عنق نیست ؟؟؟؟؟

کی بین ما می دونه عشق سراسر آرامشو ، مهربونیو بخششه ؟؟ 

اگه ماها بلد نیستیم همدیگرو راحت ببخشیم ،  اگه بلد نیستیم خوبی رو پررنگ تر از بدی ببینیم ، اگه بلد نیستیم بی حسابو و بی توقع مهربونی کنیم ، نه اینکه آدمای بدی باشیم اما مطمئنا عاشقای خوبی نیستیم ، اونقدر که باید بزرگ نشدیم ، عشقم یه حس بزرگه تا بزرگ نشیم که توی ما جا نمی گیره ! جا میگیره ؟؟؟؟

اون قلبای تیر خورده رو از توی وبمون پاک کنیم ، به جاش روزی هزار بار بخشیدنو تمرین کنیم ، یاد بگیرم بی توقع دوست داشته باشیم ...

باور کنیم روزی که بزرگ شدیم ، اونقدر که باید ...دیگه توی وبمون هیچ قلبی تیر خورده نیست ... 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
در این آغازین لحظه های حیاتی نو ، مرا در عشق بمیران تا من هم از نو شوم ...
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱ 

 

 

 

امرور سر سفره ی هفت سین ، همش چشمم به ساعت بود کی عید میشه ، هی پا شدم نشستم ، سر به سر ماهیای تو تنگ گذاشتم ، سنبلا رو بو کردم ، به سمنوی سفره ناخنک زدم ، سکه ها رو شمردم ، سبزه رو بیخودی آب دادم تا بالاخره لحظه سال تحویل اومد .

وقتی همه داشتن یا مقلب القلوب می خوندم ، چرا دروغ بگم من همه حواسم به این بود خودمو آروم آروم بچسبونم به تو ، خوشبختانه مامان داشت قرآن می خوند ، بابا هم رفته بود عیدیمونو بیاره ، علی  هم مرتب داشت از سفره عکس می گرفت ، اینجوری هیچ کی حواسش به من نبود ، منم شیر شدم و یهو دستمم انداختم گردنت .... 

آخی ............................ چه حس خوبی بود ، از این همه شیطونیم خندم گرفته بود اما خب دلم می خواست لحظه تحویل امسال قشنگترین لحظه تمام عمرم باشه ، آخه هیچ تضمینی نبود این عید ، آخرین عید عمر من نباشه ... قاطی بوی عود و سنبل و صدای خنده ها ، تصور مرگ ، وصله ناجوریه  ، مرگو از ذهنم می ندازم بیرون و از اینکه دستاتو بالاخره تو دستم گرفتم  ، ناخودآگاه یه لبخند کنج لبم میشینه .

خب تا اینجاش همه چیز اونجوری پیش رفت که من می خواستم فقط مونده بود یه مشت پر از حرف که نمی شد جلو ی بقیه بازش کنم ، باید فقط من می بودم و تو ... 

خیلی زود عیدیمو از بابا و مامان گرفتم ، اونقدر عجله داشتم که حتی نشمردم چقدری هست !!! به اصرار علی چند تا عکسم گرفتم که چون وقت ژست گرفتن نداشتم ! فکر کنم تو هیچ کدومشم  قشنگ نیفتادم ! 

زودی پریدم تو اتاقم ، حرفام نباید یادم می رفت ، تو هم مثل من خوشحال بودی ، خب خیلی خوبه ، اینطوری خیالم راحته بهم نه نمی گی .

عشق قشنگم ، خدای صبورم ...

توی هیچ لحظه ای از لحظات امسال نذار تنها بمونم ، حتی اگه یه روزی خواستم یه جایی برم که روم نمی شد تو رو ببرم و بهت گفتم " تو یه کوچولو همین جا باش ، من زودی برمی گردم !!" اصلا به حرفم گوش نده شما آقایی کن قدم به قدم ، لحظه به لحظه با من باش ، حتی اگه دستامو از دستات کشیدم بیرون تو اونقدر عاشقم باش که هر جوری هست دوباره دستمو بگیری ...

اگه بعضی وقتها به جای اینکه منطقی فکر کنم و تصمیم درست بگیرم ، عین بچه ها داد و هوار راه انداختم و تصمیای غلط و بچگونه گرفتم ، به دل برزگت نگیر ، مثل همیشه صبور باش تا بچه لگد پرون درونم از صبر تو آروم بگیره ...

هر وقت هر کاری کردم که خیلی به مذاقت خوش اومد و خواستی به من یه هدیه ی بزرگ بدی ، بهم عشق بده ... عاشقم کن اینطوری آدمم کردی !

 و اگه یه روزی خیلی ازم دلخور شدی هر کاری دوست داشتی بکن جز اینکه باهام قهر کنی و بری ... تو که نباشی بد جوری گیج می شم ، اونقدر گیج که دوست دارم بخوابم و دیگه چشمام باز نشه ... پس هیچ وقت نرو ...

خدای من ، اگه یه روزی خواستی یه موقعیت بزرگ بهم بدی ، قبلش همون اندازه بزرگم کن  ، اما تا وقتی بزرگ نشدم هیچ چیز بزرگی رو به من نسپار  ...

و اگه خواستی چیزی رو ازم بگیری ، قبلش قلبمو از صبر و توکل و ایمان پر کن .. من اگه ایمان داشته باشم تو جانشین تمام نداشته های منی ، دیگه نه هیچ وقت تنهام و نه برای هیچ نداشته ای درد می کشم ...

خدای من ، من امروز با یه ذوقی خودمو بهت رسوندم تا اولین عیدیمو تو بدی ...

قلبمو بگیر ، همه جاشو از خودت پر کن ... 


کلمات کلیدی:
 
یک خانم دکتر واقعی ...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧ 

 

 

 

یادمه 6 سال پیش ، شب قبل از کنکورم برای خدا نامه نوشتم . براش نوشتم اگه کمکم کنه و من یه پزشک بشم ، منم خیلی از مریضامو به خاطر اون مجانی مداوا می کنم ، مثل همیشه خدا به قولش عمل کرد ، من دندونپزشکی قبول شدم ، دوره ی 6 سالشم به سلامتی تموم شد و من درست یه ماه پیش فارغ التحصیل شدم . شدم یه خانم دکتر واقعی !

چند روز پیش داشتم به قولم فکر می کردم ... مجانی مداوا کردن مریضام ... کار کردن توی یه درمانگاه پایین شهر ...

از قولم لجم گرفته بود ، آخه من توی نقطه صفر ، وقتی خودمم دستم به جایی بند نیست چطوری می تونم دست کسای دیگرم بگیرم ؟؟؟ تصمیم گرفتم یه قول دیگه به خدا بدم ، یه قول عاقلانه تر و منطقی تر ... خدا جون هر وقت حسابی پولدار شدم ، مریضا رو ، اونم نه خیلی ! در یه حد معقول ! رایگان رایگانم که نه ! در یه حدی بهشون تخفیف می دم !!!!

خدا بیامرزتش ، استاد میکروبیولوژیمون ، دکتر پرویز ادیب فر همیشه یه حرف قشنگی می زد ، می گفت : بچه ها توی این دنیا فقط یه کاری سخته ، نه دکتر شدن سخته ، نه پولدار شدن ، نه مشهور شدن ... فقط انسان شدن و انسان موندن سخته . فقط و فقط اگه تونستین از عهده ی این کار بر بیاین ، به خودتون افتخار کنین ...

هوس کردم یه چیز دیگه به خدا بگم :‌ خدای قشنگ من ، اگه تو یه روزی یه کسی رو سر راه من قرار دادی و به من قدرت دادی تا کمکش کنم این تویی که سر من منت گذاشتی ، کمکم کردی تا انسانتر بشم ، این کارهای کوچولوی من ، تو رو خدایی تر نمی کنه ، منو انسانتر می کنه ...

قرداد جدید ، بی قرارداد جدید ! من شاید پله اول باشم ، اما هیچ نقطه ی صفری برای کسی که دستاش توی دستای تو باشه نیست ...

دوباره به اسمم نگاه می کنم :‌ دکتر لیلا کرایه چیان !! هنوز به این پیشوند دکتر خیلی عادت نکردم ! دستمو روی پیشوند دکترش می ذارم ... همون لیلای تنها کافیه ...


کلمات کلیدی:
 
با جنجال و مشت در باز نمی شود ، با آرامش دنبال کليدش بگرد .....
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧ 

                                              

 

هرگز اجازه ندهید ذهنتان پریشان و درهم ریخته بماند ،

در هر وضعیتی می توان فعال و در عین حال آرام بود ، حتی در موقعیتهای شاد و خوشایند اگر هیجان زده و بی قرارشوید ، نمی توانید چنان که باید از آن وضع لذت ببرید .

                                     هیچ بهانه ای برای بی قراری قابل قبول نیست

اگر پیوسته آرام باشید ، کارآیی بیشتری خواهید داشت  ،

اگر می خواهید تحت تاثیر درد و رنج این دنیا قرار نگیرید باید آرامش داشتن را به رغم تمامی رویدادها تمرین کنید،

به محض آنکه ذهن شما مشوش می شود ، به آن دستور دهید که آرام بگیرد ،

هنگام رویارویی با ناملایمات زندگی سراسیمه نشوید و جنجال به راه نیندازید ،

هر گاه که نگرانی به وجود شما راه می یابد ،

                                به یاد آورید که بدین ترتیب جهل خود را تقویت می کنید نه حقیقت را

زیرا حقیقت ،

                  غلبه عشق ، آرامش و سرور است .

                                                                       ( پاراماهانزا یوگاناندا )

                                                              

خب حالا ماها چقدر اهل جنجالیم ، چقدر اهل آرامش ؟

چقدر بی قراریم و چقدر صبور ؟

اگه به یه در بسته خوردیم دنبال کلیدش می گردیم یا با داد و فریاد مشت می کوبیم به در ؟ حالا کدوم درو باز می کنه ؟ کلیده یا مشته ؟

توی دنیای به این شلوغی اگه ما هم شلوغ کاری کنیم هیچ اتفاقی نمی یوفته فقط همه چیز شلوغتر میشه و پیچیده تر

اما اگه آرمشو توی دلمون نگه داریم اونوقت حتی اگه همه این دنیای شلوغم آروم نشه اون یه تیکه کوچیکی که ما داریم توش نفس می کشیم  ، همونقدر آروم میشه که ما آرومیم ...

اما خب به قول همین آقای پاراماهانزا آرامش داشتنم تمرین می خواد ، به ذهنت دستور بده آروم بگیره ، ذهن تو به حرف هر کی گوش نکنه مطمئنا از خودت حساب می بره !!

این روزها زندگیم خیلی شلوغ شده ، دانشگاهو مریضام از یه طرف ، پایان نامه خیلی سنگینم از یه طرف ، سردبیر نشریه بودن از یه طرف دیگه ... خلاصه هر طرف زندگی من توش ترافیکه ، تو این شلوغی دلم هوای یه حیاط خلوت کوچیکو کرده که بشه توش یه دل سیر نفس کشید ، یلدا نزدیکه ... من که می خوام توی این شب ، تمام خستگیمو توی یه خاک انداز جابدمو دوراز چشم همه پشت تاریکی دیوار بلند یلدا بریزم .

بعضی شبا جون میده واسه دوست داشتن ، واسه یه جور دیگه دوست داشتن مثل همین شب یلدای خودمون  ...

یلدای قشنگتون مبارک ، یادمون باشه روی هندونه و انار و آجیل شب یلدا یه قلپ عشقم بخوریم اونوفت چه شبی بشه شب یلدا ... 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩ 

نه ! نه !

تو هرگز خوب نبودی ....

چرا که همیشه خواستی تنها خودت خوب باشی ،

بی خیال از اینکه انبوهی از آدمیان اینجا ، به خطا بدی را به جای خوبی ، می خرند ، می خوردند ، زندگی می کنند ، نفس می کشند ...

تو زودتر از همه رفتی ، توشه ات را بستی و بعد گوشه ای ایستادی و بی تفاوت به آدمهای دست خالی اینجا نگاه کردی .

تو زودتر از همه رفتی و تنها وقتی به خانه آخر رسیدی ، ایستادی و کمی پشت سرت را هم نگاه کردی و همانجا بود که مغرور آن بالاها نشستی و برای آدمهایی که این پایین نفس نفس زنان و لنگ لنگان راه می آمدند دست تکان دادی !

نه !

تو هرگز آزاده نبودی ...

چرا که تنها به آزادی خودت فکر کردی ،

بی خیال از اینکه سهم آدمهای اینجا از نان و نور ، زخم و زنجیر شد ،

تو زود سهمت را گرفتی و رفتی ، برای تو چه فرقی داشت به آدمهای ته این صف طویل هم سهمی می رسد یا نه ، می خواستند آنها هم مثل تو زرنگی کنند ، زرنگی شاید زور ، مشکل مشکل آنهاست ، تو راهت را برو !

نه !

تو هرگز برنده نبودی ...

برای برنده ها ، آدمها دست می زنند ، هورا می کشند ، برایشان جشن می گیرند ، اما تو آنقدر دور از آدمها ایستاده ای که نه می شود صدای دستی را شنید و نه صدای هورایی ...

 

می دانم تو خیلی آدم مشهور و مهمی شده ای ، اما باور کن آدمیان اینجا هیچ کدامشان تو را یادشان نیست ،  اما خب به قول خودت آدمها را بی خیال  ، صندلی قدرتت را بردار ، یک جای دور ، دور از تمام آدمها مابقی عمرت را جلوس کن !!


کلمات کلیدی:
 
به جای زل زدن کسالت آورت به موجها ، در قلب زندگی شنا کن ...
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۳ 

بعضی از ما از ترس اشتباه کردن فلج می شویم ، طوری رفتار می کنیم که گویا اشتباهها مانند آبرنگ است که وقتی بر روی کاغذ کشیده شد به خورد آن می رود و دیگر امکان پاک کردنش وجود ندارد ، بر چنین افرادی ناچار بی تصمیمی و بی فعالیتی غلبه می کند ، از سوی دیگر افرادی هستند که اشتباههای خود را به چشم پیش آمدن فرصت می بینند و در نتیجه زمانی که دچار اشتباه می شوند نه تنها احساس ناراحتی نمی کنند که خود را به موفقیت یک قدم نزدیکتر می بینند و با پشتکار و اندیشه باقی قدمها را قوی و محکم به سوی سعادت طی می کنند ...

                         

                                                                              لئوبوسکالیا ( بیا دریا شویم )

 

اگه بلدی خودتو زود ببخشی که هیچ وگرنه مرتب به خاطر اشتباهات تحقیر میشی ، اگه خودت عادت کردی مرتب به خاطر اشتباهها سرتو پایین بندازی دیگه توقع نداشته باش آدمای اطرافت دنبال کشف استعدادهای تو راه بیفتن و حلقه گل گردنت کنن !!

اگه ترسیدی و نشستی ، اگه ترسیدی و برگشتی ، برای همیشه می بازی ، حذف میشی ، مهره های ضعیف توی بازی دنیای ما زود حذف می شن پس اگه می خوای حذف نشی و همچنان توی بازی بمونی ، به نشونه بودنت توی این صفحه بزرگ یه حرکتی بکن ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢ 

اگر به دنبال عشق کاملی می گردید و خواستار روابطی رویایی ، بدون درگیری و سراپا گرمی و ادراک ، پذیرش و مهربانی هستید بدانید که باید تمام عمرتان را در ناله و زاری سپری کنید ، در روی زمین عشق کامل وجود ندارد فقط عشق انسانی یافت می شود با دنیایی از نقص ها ، و این شمایید که باید این عشق را رشد دهید ، به روی زیباییش آغوش بگشایید و نقصهایش را با صبر ببخشایید ...

                                                                               ( لئو بوسکالیا )

می گفت خیلی دوسش داره ، شب تا صبح ، صبح تا شب بهش فکر می کرد ، ذهنشو خالی کرده که فقط همونو توی ذهنش بشونه ، می خواست هیچ فکر مزاحم دیگه ای مانع از فکر کردن به اون نشه ،

 

روزهای قشنگی رو با هم گذروندن ، با هم رفتن ، گفتن ، خندیدن تا یه روز دعوا شد ، قهر شد ...

چند روز و چند ماه توی خونه نشست و غصه خورد به همه می گفت " اشتباه کردم ، اون لیاقت عشقمو نداشته ، انتخابم اشتباه بوده ، دفعه دیگه بیشتر حواسمو جمع می کنم "

دفعه دیگه بیشتر حواسشو جمع کرد ، یکی دیگرو انتخاب کرد ، باز عاشق شد ، باز خندید اما باز ... باز یه روز دعوا شد ، قهر کرد ...

باز غصه خورد ، این بار بیشتر از دفعه پیش ... و باز عزمشو جزم کرد که دوباره انتخاب کنه ، به قول خودش  یه انتخاب درست و عاقلانه ...

باز عاشق شد ، باز خندید

اما ...

کاش یکی پیدا می شد و بهش می گفت  " کسی که بلد نیست ببخشه ، هیچ وقتم یاد نمی گیره عاشق باشه، حالا هر چقدرم حواسشو جمع کنه !! "

از عشق های زمینی بسان عشقهای آسمانی متوقع نباشید ، راستش را بخواهید تمام  صفحاتش زیبا نیست اما شما یاد بگیرید بخشهای زیبایش را بیشتر بخوانید ....

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٥ 

اگر دو نفر که همدیگر را دوست دارند بگذارند تنها برای یک لحظه میانشان جدایی افتد ، آن لحظه بزرگ می شود ،

یک ماه می شود ،

یک سال می شود ،

یک قرن می شود ...

و دیگر دیر است ، دیر ...                            

                                                ( یوهان اسمیت )

هیچ وقت به ندیدن هم ، نشنیدن هم ، نگفتن به هم ، نبخشیدن هم عادت نکن چون اونوقت مجبور میشی تمام عمرتو زیر سایه تنهایی ، کز کرده بغضاتو با هزار بدبختی یکی  پشت  اون یکی  قورت بدی ،

همه میرن ، تو تنها می مونی .............................. و اونوقت مجبوری تمام عمرت به این فکر کنی چرا همون وقت که میشد با یه لبخند ، یه نگاه ، یه حرف مهربون و ساده همه چیزو به قشنگترین شکل ممکن بدل کنی چرا بی تفاوت نگاه کردی و بی صدا رفتی ...

باورش سخته اما توی این دنیا میشه به همه چیز عادت کرد جز یه چیز : تنهایی

تنهایی همیشه یه درد تازه ست ...  

  

***************

راستی خواستم به تمام دوستای خوب کنکوریم یه خسته نباشید جانانه بگم ، به اونایی که قبول شدن تبریک بگم و به اونهایی که قبول نشدن بگم " در زندگی هیچ نقطه انتهایی وجود ندارد ، هر گاه به در بسته ای خوردید یقین کنید آنجا در دیگری هست که به سوی یک مسیر تازه تر باز می شود " همه برنده ها توی یه ویژگی با هم مشترکند که اون خصلت نه هوشه نه استعداده نه شانسه نه امکاناته فقط و فقط پشتکاره پس دوباره تلاش کن ،

یه چیز دیگه چند تا از دوستای خوبم سراغ یه دبیر خوب ریاضی رو از من گرفتن ، من خودم یه دبیر ریاضی داشتم که تمام معلومات ریاضیمو برای همیشه مدیون ایشونم ، با تمام تجربه ای که داره زیاد در قید گرفتن یه حق التدریس بالا نیست و خلاصه به من که خیلی کمک کرد امیدورام به این چند تا دوست خوب کنکوریمم کمک کنه ، اگه شمارشو خواستید در اختیارتون می ذارم ...

خب هر که مرد شروع یه آغاز دوبارست بسم الله ...

******************

 


کلمات کلیدی:
 
طفلکی ستاره من ، گوشش نمی شنيد ...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩ 

دیشب که داشتم به آسمونو ستارهاش نگاه می کردم ، یاد بچگیام افتادم ، وقتهایی که به من ستاره نمی رسید ... چه دورانی بود ... یه عالمه بچه از غروب می رفتیم توی حیاط و چشم می انداختیم به آسمون تا بالاخره ستاره ها در بیان و هر کی ستارشو پیدا کنه و آرزوهاشو بهش بگه .  نمی دونم چرا اما خیلی وقتا به من ستاره نمی رسید نه اینکه اصلا نمی رسید ، می رسید اما همیشه اون کم رنگاش برای من می موند و منم هر وقت می گفتم این ستاره کوچولو برای منه همه می خندیدن که بابا این ستاره اونقدر لاجونه که جون شنیدن آرزوهاتو نداره ، بعد یکی دوتاشون سر ستارمو داد می زدنو با خنده می گفتن : " بچه ها ستاره لیلا کره !! "  منم باورم می شد که هر ستاره ای که دوره گوشاش نمی شنوه ، اونوقت یه عالمه غصم می گرفتو به ستاره کوچولوم که حالا دیگه مطمئن بودم  گوشاش نمی شنوه  توی آسمون زل می زدم ... من  می موندم یه عالمه آرزو که نمی دونستم به کی بگم ، بیشتر از اینکه دلم برای خودمو و آرزوهام که قرار نبود براورد بشه بسوزه دلم برای اون ستاره و گوشای کرش می سوخت !!

اما یه روز بهم رسید ، بالاخره یه روز یه ستاره گنده ی تپل مپلو پر نور بهم رسید ... چه ذوقی زدم ، انگار همه دنیا برای من شده بود اونقدر ذوق زده بودم که داشت آرزوهام یادم می رفت ، نمی دونستم کدوم آرزو رو اول بگم ، دنبال بزرگترین آرزوم می گشتم که یه دفعه قیافه ی رنگ پریده اون ستاره های دوراومد جلوی چشمام ، خیلی خوب یادمه اونروز وقتی به ستاره ی بزرگم توی آسمون زل می زدم بالاخره چه آرزویی کردم :

آرزو کردم گوش همه ی ستاره هایی که گوششون نمی شنوه خوب بشه ...

و درست از فردای اون شب دیگه هیچ وقت سر هیچ ستاره ای با هیچ کسی دعوام نشد چون دیگه مطمئن بودم هر ستاره ای هر چقدر دور گوششاش می شنوه . من با خیال راحت تمام آرزوهامو به تمام ستاره های دور و کم رنگ می گفتم ...

وقتی خاطره ی اون روزها از ذهنم گذشت این سوال توی ذهنم چرخید که اگه امروزم یه ستاره ی بزرگ توی آسمون برام پیدا شد و بهم گفتن بزرگترین آرزوی منو برآورده می کنه ، من بازم می تونم به جای آرزوهای خودم برای دیگران آرزو کنم ؟؟؟

راستی ماها چقدر برای هم دعا می کنیم ؟ چقدر از صمیم قلبمون موفقیت همدیگرو از خدا می خوایم ؟

یاد اون نیمکتهای دبستانمون بخیر ، وقتهایی که سه نفره می شستیم با کیفامون جاهامونو مشخص می کردیم که مثلا از اینجا تا اینجای نیمکت برای من و اگه کنار دستی بزرگتر می شست خب جای اون یکی تنگ تر می شد ، اما حالا چی ؟ شاید بعضی وقتها نمی خوایم یکی سهمش از خوشبختی و موفقیت خیلی زیاد باشه که نکنه سهم ما از خوشبختی کم بیاد ، جامون و دنیامون تنگ تر بشه  اما نه !

نیمکت دنیا با نیمکت دبستانمون فرق داره ، هر کدوم ما اگه به بالاترین درجه موفقیت و خوشبختی برسه بازم برای همه ی دیگران باقیمانده یه دنیا برای خوشبختی و موفقیت جا هست ... هیچ کس جای هیچ کس دیگرو توی دنیا تنگ نمی کنه هر چقدر هم بزرگ بشینه ، پس از ته دلمون برای هم دعا کنیم ، یه غذای خوشمزه وقتی به آدم خیلی می چسبه که کسی که روبروتم نشسته از همون غذای خوشمزه روبروش باشه ...

خوشبختیم عین همون غذا وقتی خیلی مزه میده که هر کی کنارمونه خوشبخت باشه ...

پس واقعا از ته دلمون برای همه آدما دعا کنیم و هر کاری از دستمون برمیاد براشون بکنیم ، خیلی جالبه ، اما آخرش این ماییم که وجودمون سرشار از لذت و آرامش میشه ...

 


کلمات کلیدی:
 
عاشقانه های يک سفر ...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧ 

به من گفته بودن تو خیلی تنهایی ، منم اومدم تا تنها نمونی ، تا از تنهایی غصه ات نگیره آخه من خودم تا حالا خیلی تنها بودم ، می دونم تنهایی درد داره ، خواستم بیام پیشت ، توی تنهاییت بشینم ، تو هم عشقتو توی تنهایی من بشونی اونوقت دیگه نه من تنها بمونم نه تو ...

یه عالمه حرف ، نشونده بودم نوک زبونم تا وقتی روبروت نشستم دیگه معطل اومدن حرفا نشیم من فقط حرف بزنمو و تو هم فقط بشنوی ، یه عالمه خنده گذاشته بودم توی یه مشتم یه عالمه گریه ام توی اون یکی مشتم تا تو حوصله هر کدومشو داشتی من اول اون یکی مشتمو برات باز کنم . می خواستم نزدیکتر از تمام آدمای دیگه کنارت بشینم اونقدر نزدیک که اگه توی دلمم حرف زدم تو بشنوی .

چقدر برای با هم بودنمون نقشه کشیده بودم که به هم چی بگیم چی کار کنیم ...

من اومدم ، با چه ذوقیم اومدم ، فکر می کردم توهم مثل من تمام دیشبو تا صبح پلکاتو روی هم نذاشتی تا بالاخره صبح بشه و با هم بودنمون شروع بشه ...

من اومدم اما ... اما سرتو خیلی شلوغ بود ، من تنها مهمون تو نبودم تو اونقدر مهمون داشتی که من توی صداشون ، نگاهشون  حضورشون گم می شدم ... من تلمبار حرفم هنوز روی زبونم بود اما  اونا اونقدر حرف برای گفتن داشتن که من ناخودآگاه حرفای خودمو قورت دادم ،

می گفتن تو غریبی اما این من بودم که اونجا غریبیم می شد ، هر چی نزدیکتر میومدم همه جا شلوغتر می شد ، من می خواستم یه جا برم که فقط من باشم و تو باشی اما نبود ، هیچ جا خالی نبود ... همش چشمامو می چرخوندم تا یه جا چشمای تو رو پیدا کنم که فقط به من زل زدی اما تونگات با همه بود . خب ، خب من یکم غصم گرفت  ، فکر می کردم منتظر من بودی اما تو چطور می تونستی وسط اونهمه شلوغی ، وقتی همه دارن اسم تو رو صدا می زنن ، قربون صدقت می رن ، وقتی همه دارن بوسه هاشونو روی وجب به وجب دیوارای خونت می ذارن ، وقتی توی نگاهشون اونهمه عشقو اشک نشسته باز وقت کنی و منتظر من یکی بشینی ...

 من اونجا خیلی غریبیم شد فکر کردم اونوسط اصلا دیده هم نمی شم ، منو بگو که خیال داشتم بیام روبروت بشینم اما اون جلوها بیخ تا بیخ آدم نشسته بود حتی نفسامم توی اون جای تنگ جا نمی شد ... از توی شلوغی اومدم بیرون ، می خواستم برم ، بغضم گرفته بود اصلا برای چی اومده بودم ؟؟؟ تو رو از تنهایی نجات بدم یا خودمو ؟؟ اما تو که اصلا تنها نبودی اونهمه عشق اونهمه حرف ... اما تنهایی من چی می شد ؟ حرفای من ؟ دلتنگیای من ؟ دردای من ؟ اشکام ، خنده هام ؟؟ یه چیزی قفسه سینمو فشار می داد نمی دونم ازدحام جمعیت بود یا ... می خواستم برم یعنی رفتمم ، یه جای دور یه کنج دور ، نشستمو کز کردم ... نمی خواستم گریه کنم اما خب گریم گرفت دست خودم که نبود ...

 

- سلام ، هنوز نیومده داری کجا می ری ، اینجوری اومده بودی منواز تنهایی دربیاری ؟؟

- سلام ... خب دیدم سرتون شلوغه گفتم برم یه وقت دیگه بیام ، تازه شما که اصلا تنها نیستی .

- اما تو که تنهایی .

- خب من یه چاره ای براش پیدا می کنم .

- اما چارش دست منه اصلا خدا همه چاره ها رو گذاشته دست من تا شما به خاطر دلتونم که شده دلتون برای من تنگ بشه . 

- اونجا اونقدر شلوغ بود که اصلا صدا به صدا نمی رسید ترسیدم حرفام اونوسط گم بشه .

- نگران اون شلوغی نباش ، تو به محض اینکه اولین کلامو بگی یه خلوت بکر بینمون جون میگیره ، اونوقت فقط من می مونم وتو . تو نگران چی هستی من تمام وقتای دنیا توی دستامه تا به تعداد تمام اینهایی که خونم میان باهاشون خلوت کنم ، حرف بزنم ، بشنوم ...

حالا اخماتو باز کن ، اون راهی رو که برگشتی دوباره بیا ، نزدیکتر بیا  ، هرچی گره کوره توی زندگیت به ضریح اون خونه گره بزن ، من یکی یکی برات بازش می کنم ، خوبیا رو می بخشم بهت ، بدیا رو ازت دورمی کنم ، دلتنگی رو ازت می گیرم و یه آرامش بی نظیر دست نخوردرو می سپارم به قلبت .

من هر چی خوبیه می ذارم توی دستات تا تو بازم با همون دستا دعا کنی ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۸ 

من امروز ، درست همین امروز که روز تو هم هست می خوام برای همیشه به دعوای بچگانه من قویترم یا تو خاتمه بدم و با نهایت ارادت و فروتنی اعتراف کنم تو از من قویتری ... اما کاش این اعتراف به نفعت بود ، تو  اگه بدونی این نشان لیاقت قدرتمندی ، برای تو چه دردسرایی داره هیچ وقت بابت دریافتش اینهمه به آب و آتیش نمی زدی . خب آقای قوی و قهرمان من مبارکت باشه ، هم روزت هم این مدال لیاقت ...

می دونی داشتم به تفاوتهای بین خودمون فکر می کردم ، به اینکه من هیچ وقت با احساساتم رودرواسی ندارم خب هر کدومشوم که بیان سراغ قلبم قدمشون به چشم ، شادی بیاد زود می خندم ، غصه ام  بیاد خب گریم می گیره اما تو می تونی توی بهترین شرایط نخندی و توی بدترین شرایطم گریه نکنی ، من یکی که اصلا سر درنمیارم احساساتتو توی کدوم زاویه مخفی وجودت جا می دی که جز خودت هیچ کی نمی تونه پیداش کنه .

من یکی هر وقت به یه در بسته می خورم هوری ذهنم خالی میشه یه دفعه یه عالمه غصه میشینه توی قلبمو بغضم می گیره اما تو می تونی پشت همون در بسته به جای غصه خوردن ساعتها دنبال کلیدش بگردی ، می تونی توی بدترین شرایط ، قوی توی چشمام زل بزنی و مردونه بگی " چیزی که نشده همه چیز درست میشه " و تو تا میگی همه چیز درست میشه اونقدر خیالم راحت میشه که انگار واقعا همه چیز درست شده ،

بذار یواشکی خیلی آروم طوریکه هیچ کس نشنوه در گوشت بگم وقتی هستی چقدر خیالم راحته ، می دونی تو که باشی واسه شیطونی کردن جرات پیدا می کنم خب اینجوری اگه یه چیزی خراب شد من تو رو زود می فرستم جلو ! خب بالاخره مردی گفتن ، نشانه لیاقتی گفتن !! وقتی تو هستی دیگه هیچ دری برای من همیشه بسته نمی مونه ، خب خودت همیشه میگی شاه کلید دست منه ، اصلا بذار یه اعتراف دیگه ام بکنم ، اون " جا خستگی " همون که هر شب می ذاری کنارت تا خستگیاتو بذاری اونتو ، خب ...خب چی جوری بگم منم هر شب تمام خستگیامو جمع می کنم و یواشکی می ریزم تو جاخستگی تو ! آخه می دونی بعضی از اون خستگیا نه روی شونه هام جا می گیره نه تو قلبم نه توی دستام ، بالاخره مردی گفتن ، نشونه لیاقتی گفتن !  

یه چیز دیگه ، بعضی وقتهایی که یهو می پریدم پشت تو و قایم می شدم همون وقتهایی که تو با تعجب ازم می پرسیدی چی شده و من با یه خونسردی دروغکی می گفتم : چیزی نشده ، داشتم از اینجا رد می شدم گفتم کنار شما هم یه دقیقه بشینم و خستگی در کنم ! یادت اومد ؟ حالا می خوام اعتراف کنم من هر وقت خیلی می ترسم تنها چیزی که آرومم می کنه ، اینکه کنارت بشنم ، دلم می خواد پشت آرامش و قدرتت قایم بشم ، تمام ترسممو همونجا جا بذارم و تو به جای من یه فکری برای ترسام بکنی ،   خب یالاخره یه مردی گفتن یه نشانه لیاقتی گفتن ... حالا که همه چیزو گفتم بذار اینم بگم ، یادته چند روز پیش با خوشحالی بهت گفتم فکر می کنم همه دنیا با منه ، راستشو بخوای من  اون روز جملمو کامل نگفتم ، راستش می خواستم بگم : " وقتی تو با منی فکر می کنم  همه دنیا با منه " 

آخیش ... هر چی حرف بود تو دلم گفنم بذار برای آخرشم اینو بگم ، اگه یه روزی واقعا دلت خواست بفهمی کی قویتره زاهش اینه که  روبروی هم بشینیم و به قلبامون نگاه کنیم ، توی قلب هر کی بیشتر عشق جا شد یعنی عاشقتره ، هر کیم عاشقتره یعنی بزرگتره ، هر کیم که بزرگتره یعنی قویتره ، خب حالا کی قویتره ؟؟؟ خب چون امروز روزته ، تو قویتر باش اما از فردا اونی قویتره که عاشقتره ...

 پس ابرقدرت خستگی ناپذیر من همیشه قوی بمون ....


کلمات کلیدی:
 
و خواست عشق بيافريند که تو را آفريد ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢ 

و خداوند آدم را آفرید

و خواست عشق بیافریند که تو را آفرید ...

بخشی از زیباییش را به تو هدیه کرد و تو آنچنان زیبا شدی

که خداوند بارها خودش را برای آفرینشت ستود ،

پیکرت را ظریفتر از آدم تراشید

اما وجودت را بیش از او سرشار صبر کرد

که خوب می دانست

تاریخ ، بی رحمانه ترین ترکه های ظلمش را

بر پیکر ظریف و زنانه تو فرود خواهد آورد  ،

و دستانت را غرق در لطافت کرد

چرا که تو می بایست اول بار حس لطیف و خلسه آور نوازش را

به آدم و بعد به فرزندان آدم هدیه می کردی ،

و تو را آفرید که مجرای اشک را هم آفرید

که خوب می دانست این تویی که در زمین مامور اجرای آرامش می شوی

و این تویی که هر جا درد ببینی

بی درنگ بر می داری و در گوشه ای از درونت جای می دهی

و این تویی که همیشه بی صدا درد می کشی

بی صدا غصه می خوری

و اشک را به تو بخشید

تا شاید هجوم انبوه سیاهی غصه های تو را در خود بشوید ،

و خداوند طرح لبخند را اول بار روی صورت تو نقش زد

و تو چقدر با آن لبخند ،  شیرین و آسمانی شدی

و فرشته ها با چه حسرتی تو را نگاه می کردند

و حالا تو ماندی و آن لبخند

که همیشه روی دل نگرانیها ، خستگیها و انتظارت می نشانی ، 

و خداوند قدرت زایش را به تو بخشد

و تو با چه شادی مادرانه ای

بر پیشانی درد بوسه می زدی

تا کودکی به دنیا آید

و تو نه با شیره جانت که با تمام جانت بزرگش کنی

و اول بار تو به او عشق بیاموزی

و شهامت را

و صبر را

و زندگی را ...

آری ...

ایثار ، اول بار سایه اش را روی بستر تو انداخت

و گذشت از درون تو گذر کرد

و مهربانی در نگاه تو مهیا شد

وعشق چون عشقه ای دور پیکر تو پیچید ،

و تو زن شدی ...

مظهر لطافت

اسطوره صبر

شاید هم خزانه دار درد ...

اینجا دگر همه عادت کرده اند

زیباییت را بردارند

و دردهایشان را کنار تو جای بگذارند

خنده ها را از تو بگیرند

و به جایش فریادشان را در گوش تو نجوا کنند

اینها شیرینترینها را از تو می خواهند

و تلخ ترینها را به تو باز پس می دهند

و دگر هیچ کس یادش نیست

که خدا چقدر تو را دوست می داشت

و روز آفرینشت چه اعجازها که نکرد ...

اینجا همه خیال می کنند

تو تنها برای زندگی بخشیدن آمدی

و حالا کی قرار است

کمی خودت هم زندگی کنی

دگر وقت فکر کردن به این یکی را پیدا نمی کنند !

اما تو باز صبر می کنی

آشکارا می خندی

پنهانی غصه می خوری

و باز عشق می ورزی ...

بیش از همه تنها ماندی

اما هیچ کس را تنها نمی گذاری ،

مهربانیت را سپاس ...

دنیا تمام زیباییش را وام دار توست

نمی دانم این را به تو گفته است یا نه ؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
يک دنيای سياه با مردم خاکستری ... راستی خدا سفيد اين وسط کجاست ؟؟؟
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۳ 

از من نپرس چرا عوض شدی ، چون اونوقت منم ازت می پرسم تو چرا دنیا رو اینهمه عوض کردی ؟؟

من توی یکی از پیچهای این دنیای پراز پیچم ، این دنیا تا بگرده منم باهاش می گردم .

یه زمانی توی کوچه ها فقط آب بود ، گل بود ، عشق بود ، نور بود . خب اونوقتها منم عاشق می شدم ، شعر می گفتم ، مهمونی می گرفتم ، نور روی سرم می ریختم .

در خونه ام باز بود عین سجاده ام ، سجاده ام بوی یاس می داد ، حیاط خونه ام پر از یاس بود .

اونوقتها موضوع شکم اونقدرها جدی نشده بود ، یه تیکه نون و یه ظرف ماست برای سیر کردنش کافی بود .

صحبت زرق و برق که می شد ، همه می گفتن " نگین دل باید بدرخشه "

کسی برای قشنگی جلوی آینه نمی رفت ، دلشو آینه می کرد .

گذشت و گذشت و زمین بارها و بارها دور خودش گشت تا شد دنیای حالا ...

حالا دیگه تمام قناریهای دنیا جاشون توی قفسه تا جای هوانوردها تنگ نشه !!

حتی خاکاشم عوض شده ، دیگه هیچ گل یاسی توش موندنی نیست .

حالا که همه جه صحبت سلولهای خاکستری مغز و همه دنبال علم واطلاعاتند ، من دیگه برای کی قلبمو توی دستام بگیرم و بگم عاشقم ؟؟

حالا که زبون اصلی و رسمی تمام آدمهای دنیا صفر و یکه ، زبون شعر منو کی می فهمه ؟؟

یه زمانی وقت شعر بود ، حالا عصر شمردنه .

یه زمانی وقت رنج و آرامش بود ، حالا وقت گنج و زنجیره .

اونوقتها تا عاشق نمی شدی ، آدم هم حسابت نمی کردن ، اما حالا عاشق که می شی دیگه آدم نیستی !!

یه زمانی هر کی قشنگ بود می گفتیم مثل ماه می مونه اما حالا توی کله مون فرو کردند ماه

یه کره ی زشت و سیاه و پر از چاله چوله است !!

یه زمانی هر جا رو که بو می کشیدی ، بوی سبزه و کاه گلهای خیس و عطر یاس و محبوبه

می داد اما حالا هممون یه ماسک سفید جلوی دهنمونه تا یه چند ماهی بیشتر زنده بمونیم !!

یه زمانی نمی تونستیم بیشتر از هزار بشماریم چون به کارمون نمی یومد اما حالا همه ی دنیا

عدده ، فقط باید بشماریم .

یه زمانی تارهای یه سه تار که به هم می خورد ، بند دلها پاره می شد و بغضها می لرزید اما حالا صدای شکستن دلها می یاد و بند دلی پاره نمی شه .

آره ... دنیا عوض شد ، من هم باید عوض می شدم .

من عین یه مهره توی گردونه ای هستم که دسته ی اون دست تو ، تو می چرخونی ، منم

می چرخم .

حالا شما بگو ... مقصر کیه ؟ شما که گردونه رو چرخوندی یا من که با توی این گردونه چرخیدم؟

اصلا تو منو به اون دوران برگردون ، نامردم اگر به جای ستاره ، سکه بشمرم . روزها کار

می کنم ، شبها ساز می زنم ، عاشق می شم ، عشق می کنم .     

اما خب اینجا نمی شه . اینجا ... توی این عصر... بین این آدمها قانوناش فرق می کنه .

وقتی اینجایی ، باید قانونهای اینجا رو بشناسی و رعایت کنی . خب ، منم دارم همین کارو می کنم 

 

اینجا خیلی چیزا سیاهه برای منم خیلی سخته همیشه بین این همه سیاه سفید بمونم .

" خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو " و این دقیقا همون کاریه که من دارم می کنم ....

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۳ 

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

 

 


کلمات کلیدی:
 
کاش می دانستم خدا ... (۲)
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٤ 

                             

و درست همین جا بود که فرشته ای فریاد کشید :  

(( تو ، همان بنده ای که به وفور خطا می کند ، آنکس که بیش از همه بی انصاف می شود ، آنکس که از عدل و برابری تنها خطابه هایش را خوب می داند و وقت عمل کس دیگریست ، آنکس که هزار عهد می بندد و به پیمان شکستن شهره است دادگاهی تشکیل داده ، خودش جای قاضی نشسته و خدا را آنکس که عادل و صادق و حکیم مطلق است را چون خوانده ای احضار کرده و حالا دارد از خدا می پرسد : 

" خدا ، یادت نرود عدالت را برقرار کنی !!! خدا من این دردها را کشیده ام ، این ثوابها را کرده ام یادت نرود منظور کنی !!!!! خدا حق من این بود ، این نبود ... گفتم شاید تو این چیزها را ندانی ، اینها را به تو بگویم تا خدایی نکرده در حق کسی اجحاف نشود !!!!!!  خدا آخر چرا اینطور شد  ؟ اینطور نشد ؟ نه ! این اصلا عادلانه نبود ، فکر می کنم اینجا را دیگر اشتباه کرده ای !!!!!!! "

و یکی نیست این وسط تو را بگوید :

" خب قاضی همیشه راضی از خود ، تو که در پی احقاق حقی !! تو اصلا از حق چه می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟  حق بندگی ... اصلا به گوشت خورده ؟؟ تو که حالا در جایگاه مجری عدالت نشسته ای ، از عدالت چه می فهمی ؟؟ آنوقتها که دریا دریا به تو بخشیدند و تو حتی قطره ها را از دیگران دریغ کردی زیاد در پی اجرای عدالت نبودی حالا چه شده که بند بند کتاب عدالت را از حفظ شدی و از خدای من درس عدل می پرسی ؟؟؟ تو که هر گاه به در بسته ای در زندگی خوردی خدایم را به سنگدلی محکوم کردی و با خشم از کنارش گذشتی می خواهم معنای مهربانی را از تو بپرسم ...

و اینجا بود که خدایم با مهربانی گفت : " فرشته های من آرام باشید ، از بنده ی من چیزی را با خشم نپرسید ، اصلا بگذارید من می پرسم :

 " خب نامهربان دوست داشتنی من ، آرامتر شدی ؟؟ گلهایی که برایت فرستادم ، به دستت رسید ؟؟ آنها را با عشق برایت فرستاده بودم ، مواظبشان بودی ؟؟ راستی بابت آنهمه گل ، چند بار گفتی دوستم داری ؟؟؟؟ حتما می خواهی بپرسی کدام گل ؟ باشد گلهایم را برایت می شمرم : به تو نعمت سلامتی بخشیدم ، این گل مریم من بود ، به تو نعمت دوست داشتن بخشیدم ، این گل سرخ من بود ، به تو مادر بخشیدم این گل نرگس من بود و نور بخشیدم این گل آفتاب گردان من بود ، روح تو را با پاکی و نجابت آراستم ، این گل یاس من بود ، به تو صبوری کردن آموختم ، این گل شقایقم بود  ... تو اصلا گلهایم را دیدی ؟؟؟؟ بو کردی ؟؟؟ مواظبشان بودی ؟؟؟ اصلا فهمیدی گل نماد عشق است ؟؟؟ عشقم را فهمیدی ؟؟؟ عشقم را پاسخ گفتی ؟؟؟؟

گله کرده بودی که چرا به یادت نیستم ، آخر این دیگر چه گله ایست ؟؟ تو بنده منی چگونه می توانم به یادت نباشم ؟؟ می دانم ...تو را تا دردی می گیرد خیال می کنی من کوله بارم را بسته ام از کنارت رفته ام ، نه بنده خوبم ، من وقت درد از همیشه به تو نزدیکتر می شوم ، فرشته هایم را پیشت می فرستم تا اشکهایت روی بال آنها فرو بریزد ، آنها اوج می گیرند و من اشکهایت را همچون گنجی بی نظیر در دنجترین جای آسمان جا میدهم  ... و حتما می خواهی بپرسی چرا گرفتار دردت می کنم تا بعد نیاز به اینهمه اکرام برای آن قطره اشکها باشد ؟ می دونی خوبترین من ، تو اندازه ات را نمی دانی ، آنقدر به تصویر تک بعدیت درون آینه نگاه کرده ای که خیال می کنی تمام تو همان تصویر کوچک درون آینه ست ، اما تو آنقدری نیستی ، آنقدر بزرگتری که حتی تصورش را هم نمی کنی و من می خواهم  (من بزرگ شده ات ) را به تو نشان بدهم و درد مامور این پرده برداریست ... درد می آید تا تو جور دیگری فکر کنی ، حرف دیگری بزنی ، راه تازه تری را بروی ، کمی قد بکشی ، یاد بگیری روی پای اندیشه هایت بایستی ، طعام حیات روبروی توست و درد با آنهمه گرسنگی می آید تا تو یاد بگیری خودت خودت را سیر کنی ، من تو را بزرگ بزرگ بزرگ آفریده ام حیف است بزرگیت ر انفهمی ... حیف است کار تازه ای نکنی ، حرف تازه ای نزنی ، حیف است قلب ،درون سینه تو باشد و تو عاشقی نکنی ، حیف است فرشتگان من ، تو را سجده کنند و تو صبوری نیاموزی ، حیف است من خدای تو باشم و قادر بر انجام هر کاری و تو از دیگری طلب کنی ، حیف است من این همه عاشقانه هایم را نثار تو کنم و تو هیچ کدامشان را نفهمی ...

بنده دوست داشتنی من ، من هرگز از تو ناامید نمی شوم بماند اینکه تو همیشه پیش از همه از من نامید می شوی ...

من همیشه با توام روبروی تو ، ناشدنیها را به من بسپار ، خیالت آسوده ...  


کلمات کلیدی:
 
کاش می دانستم خدا ... (۱)
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤ 

این روزها مدام این اندیشه در ذهن من تاب می خورد که کاش می شد فقط یک روز ، یک روز می آمدی و جای من می نشستی ، نه ! نه آنکه جایمان را عوض کنیم ، در من توان بندگی کردن هم نیست چه رسد به قدرت خدایی کردن ... من فقط می خواهم  روزی گوشه ای از این دنیا ،بی هویت جایی میان آسمان و زمین تاب بخورم تا تو تنها یک روز ، فقط یک روز جای من بنشینی ...

می دانی من همیشه فکر می کردم اگر تمام رئیسها یک روز جای مرئوسشان می نشستند ، اگر تمام کار فرماها یک روز جای کارگرها می نشستند ، اگر تمام مخدوم ها یک روز جای خادمها می نشستند ، اگر تمام امیرها یک روز جای عوام می نشستند ، آنوقت دیگر این همه فاصله ، این همه راه میان بالا و پایین نبود ...  رئیسها راضی تر از مرئوسها می شدند ، کارگرها دلگرم تر ... و شاید اگر تو هم یک روز جای بنده هایت می نشستی ...

 

خدایا دلم می خواهد بدانم ... می خواهم بدانم ظرف غصه خوری مرا تا چه اندازه حجیم آفریدی و پیاله شادیم را چه اندازه محدود ؟ می خواهم بدانم صبرم را تا کجا باید روانه کنم تا حلوای خوشبختی از پس طعم گس این غوره های درد  به عمل آید ؟ می خواهم بدانم تا کجا باید میان بیراهه ها خاک خورد تا شاهراه سعادت پیش چشممان خودنمایی کند ؟ می خواهم بدانم تا کجا باید تن برهنه تنهایی را به آغوش کشید تا کسی بیاید و تو را از تنهایی ، تنهایی را از تو نجات دهد  ؟ می خواهم بدانم تا کی باید حرفهای دیگران را نفهمید ، دیگران حرفهای تو را نفهمند تا کسی بیاید و پیش از آنکه همزبان تو باشد ، همدل تو شود ؟  می خواهم بدانم تا به کی باید از بالا پایین افتاد ، دوباره با هزار جان کندن بالا رفت ، دوباره پایین افتاد ، دوباره بالا آمد تا برای چند لحظه ، تنها چند لحظه پایت آن بالا گیر کند و تو در هوای آن بالا ها هم نفسی بکشی ؟ می خواهم بدانم مثل آن فرشته ای که تند تند گناهان مرا می نویسد فرشته ای هم هست که درد مرا ، تنهایی مرا ، رنج مرا ، غصه های مرا بنویسد یانه که اگر هست من یقین دارم این یکی فرشته بیشتر از آن یکی مشق برای نوشتن دارد .

می خواهم بدانم آنوقتها که درد امان صبر مرا گرفته بود آنوقتها که هر روز در هر لحظه هزار بار گفتم "خدا " تو کجا بودی ؟ اصلا بودی ؟ شنیدی ؟؟

مگر نمی گویند مهربانی آنهم یک مهربان آسمانی و اسطوره ای ، پس چگونه می شود هم مهربان بود و هم اینهمه درد دید و کاری نکرد ؟؟؟؟ یادت هست یک روز گفتم اگر این دعایم را مستجاب کنی تا همیشه همان خواهم بود که تو می خواهی  ، بیشتر تو را می خوانم ، بیشتر از تو می گویم ، بیشتر با تو می گویم ، پس چرا مستجابش نکردی ؟ یعنی ارزشش را نداشت ؟؟؟؟ آن روزها برای مردمان زمان موسی و عیسی خوب معجزه می کردی ، پس سهم معجزه ی ما چه شد ؟؟؟ آنوقتها که در مزر ایمان و بی اعتقادی تاب می خوردم تنها یک معجزه از تو کافی بود تا مرا دوباره به سوی تو بکشاند ، آخر چرا دریغ کردی ؟؟چرا ؟؟

مگر نمی گویند تو خدای عدالت پیشه ای ، پس چرا من هر چه بیشتر به این دنیا و آدمهایش نگاه می کنم کمتر ردپایی از عدل می بینم ، اینجا یکی کار می کند ، دیگری سودش را می برد ، یکی دودش را می خورد دیگری نانش را می خورد ، یکی درد انبار می کند دیگری گنج بار می زند ، یکی خوب زخم  می خورد دیگری خوب خرج می کند .... آخر چرا ؟؟؟

من کی قرار است این نادانسته ها را بدانم ؟؟ کی ؟؟آن یکی دنیا ؟؟ آنجا که دیگر دانستن سودی ندارد ، همین نادانسته ها بلای جانم می شود و حتما برای آنکه راه را گم نکنم فرشته هایت مرا تا در جهنم بدرقه می کنند و من باز هم نمی فهمم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بنده دوست داشتنی نامهربان من ، تو که باز هم بی انصاف شدی ... باشد حالا عصبانی هستی ، من تا آرام شدنت صبر کنم ... بعد نوبت من است ... من هم حرفهایی برای گفتن دارم ...

  

 


کلمات کلیدی:
 
آری درد هست اما چه خوب که صبر هست ، عشق هست ، خدا هست ...
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢ 

امروز صبح وقتی می خواستم برم دانشگاه از خودم قول گرفتم وقتی برگشتم حتما یکی از نوشته هامو انتخاب کنم و وبلاگمو قاطی آپها ! بفرستم به سلامت ! اما موقع برگشت یه اتفاقی برام افتاد که ترجیح دادم به جای نوشتن نوشته های قبلیم این اتفاق تازه رو براتون تعریف کنم .

غروب که داشتم برمی گشتم نزدیکای خونمون بود که یه زن و شوهر تقریبا 35 شایدم 40 ساله با فاصله ده پانزده متری من داشتم راهشونو می رفتن که یه دفعه یه مشاجره ای بینشون اتفاق افتاد و شروع کردن به داد و فریاد و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که دعوا جدی تر شد و خانمه با تمام قدرتش شروع کرد به جیغ زدن . طوری جیغ می زد که تمام آدمهای توی خیابون حتی اونایی که سوار ماشیناشون بودن یه لحظه ترمز کردنو صورتشونو به سمت صدا برگردوندن . از صدای جیغ خانمه خیلی ترسیدم اما بیشتر از ترس دلم براش سوخت ، حتما خیلی غصه توی دلش تلمبار شده بود که مجبور شده بود برای خالی کردنش این راهو انتخاب کنه ، خیلی سریع خودمو بهش رسوندم ، دستاشو گرفتمو و گفتم " خانم چه اتفاقی افتاده ، می تونم کمکتون کنم ؟" اما صدام توی ارتعاش جیغش گم می شد . مجبور شدم حرفمو چند بار تکرار کنم تا اون بالاخره متوجه حضور من بشه و حرفامو بشنوه . چند لحظه ای نگام کرد ، سرشو گذاشت رو شونه هامو شروع کرد به گریه کردن . چیزی نگفتم تا گریه کنه ، باید سبک می شد اما نه انگار دردا بهش مجال آروم شدن نمی دادن ، دیگه باید یه چیزی می گفتم و راستش تمام اون حرفهایی که به نظرم می تونست یه آدمو آروم کنه بهش گفتم :

" خانم به خدا توکل کن ، همه مشکلا قابل حله فقط باید صبور تر باشیو قوی تر ، دنیا که به آخر نرسیده مطمئن باش این مشکلم حل میشه ، آدم که به این زودی تسلیم نمیشه .... و یه عالمه حرف شبیه همین حرفها که نه تنها آرومش نکرد که حالا یه هق هق وحشتناکم به گریه هاش اضافه شده بود . جدی جدی دیگه نمی دونستم چی بگمو چی کار کنم .

" می دونی خانم ، درد برای همه آدمها هست ، همه این آدمهایی که دوربرتن هر کدومشون دارن یه درد بزرگو با قلبشون می کشن حالا اگه اینا مثل تو شروع به گریه زاری نکردن فقط و فقط علتش اینکه زمان و مکان باز شدن عقدهای درد توی آدمای مختلف ، فرق داره ، یکی توی امام زاده وقت غروب بغضش می ترکه ، یکی روی شونه های یکی از عزیزاش ، یکی توی نیمه های شب ، کنج تنهایی اتاقش ... وبعد برای اینکه یه مثال ملموس براش اورده باشم ، همین جوری گفتم : " من خودم دو ماه پیش نامزدمو توی تصادف از دست دادم " و بعد شروع کردم از غصه دوریش ، از لحظه های دلتنگیم براش تعریف کردن . باورتون نمیشه ، نه ، شاید هیچ کی باورش نشه اون چطور با شنیدن دردا و دلتنگیای من آرومو آرومتر میشد ... وقتی حرفام تموم شد حتی اشکم توی چشماش نبود . مهربون نگام کردو گفت : " خیلی غصه خوردی ؟ نه؟ " بهش گفتم : " آره خیلی غصه خوردم اما خب زندگی همچنان ادامه داره ، می بینی که من هنوز زندم ، دارم زندگی می کنم ، تازه بیشتر از اینا ، می خوام قشنگ زندگی کنم ، می خوام شاد باشم ، بخندم ... "  بهم نگاه کردو گفت : " پس غصه هات چی ؟"  گفتم : " نگران غصه های من نباش ، ازشون می خوام که برن ، مطمئنم که میرن ، تو هم همینو بخواه " دیگه آروم آروم شده بود ، حداقل که قیافش این طوری نشون میداد . صورتمو چند باری بوسید ، خداحافظی کردو رفت ، شوهرشم که چند قدمی اونورتر ایستاده بود سریع اومد پیشمو بریده بریده و من من کنان ازم تشکر کرد ، تنها چیزی که تونستم بهش بگم این بود " یه زن بعد از خدا تمام امیدش به همسرشه ، چرا اینقدر اصرار داری ناامیدش کنی " یه ببخشید سریعی گفتو  تند دوید سمت همسرش  ... رفتنشونو  نگاه کردم ، اونقدر نگاه کردم که توی تاریکی گم شدند ...

به این اتفاق کلی فکر  کردم ، یه چیز مهم فهمیده بودم ، یه علت مهمی که ما توی دردا کم میاریمو نمی تونیم تحملش کنیم اینه که فکر می کنیم ، فقط ماییم که توی دنیای به این بزرگی غصه داریم ، فکر می کنیم تیر بدبختی از بین این همه آدم فقط قلب ما رو نشونه گرفته . شایدم بیشتر از اون درده از این بدبختیو بدشانسی حرصمون می گیره ... یه تنهایی عجیبی قلبمونو فشار میده ، ما از همه چیزو همه کس بیزار میشیم ... اما اگه همین ما ، مای خسته ی ناامید به آخر رسیده ، وقتی پای حرف کسی بشینیم که غصش از ما بیشتره ناخودآگاه آرومتر میشیم ، خب حداقل مطمئن میشیم ما بدبخت ترین آدم روی زمین نبودیم ! همین ما که تا چند لحظه پیش به زمین و زمان بد می گفتیم ، ته دلمون خدا رو شکر می کنیم و تحمل تمام دردا برامون آسونتر میشه ...  

خب حالا که هممون اینطوری هستیم لازمه یه مطلب مهمو برای هم روشن کنیم : ماها هممون ، هممون ، لحظات خستگی و دلتنگی زیاد توی زندگیمون داشتیم ، یه لحظاتی که اونقدر درد توش بوده که حتی نای نفس کشیدنم برامون نمونده ، اونقدر تنها شدیم که هوس کردیم از شدت بی کسی چشمامونو ببندیم دیگه هیچ وقتم باز نشه ، لحظاتی که شکستیم ، باختیم ، به آخر رسیدیم ... آره ما هممون از این لحظه ها خیلی داشتیم ... اما خب این آخر ماجرا نیست قشنگی ماجرا از اینجا شروع  میشه که ما هممون ، هممون ، توی دیروز ، امروز وتوی فرداها ، فرداهایی نه خیلی دور  لحظاتی پیش رو داریم که پر از عشقه ، پر از شادیه ، پر از موفقیته ، خوشبختیه ، ما به خاطر اون لحظه ها هم که شده باید زندگی کنیم ، نه فقط زندگی ، باید خوب زندگی کنیم ...

آره ، درد هست اما مهم اینکه صبرم هست ، موفقیتم هست ، خوشبختیم هست ، نورم هست ، خدا هست ، عشقم هست  ...

 


کلمات کلیدی:
 
اينجا دنيای عجيبی در حال گردش است ...
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٠ 

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...

اینجا به ازای زایش هر لبخندی ، نطفه ای از درد زاده می شود و درست در آخرین نقطه از آخرین راه ، آنجا که فکر می کنی دیگر آخر دنیاست ، روزنی از نور سو سو می زند و نوید راه دیگر را می دهد .

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...

اینجا نه می شود به خورشیدش دل بست و نه شبهایش ماندنیست . شادی و درد در یک صف یکی در میان پشت هم ایستاده اند و هر کدامشان را که خبر کنی آن یکی دیگر آماده باش در کنارش منتظر خودنماییست .

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...

درست آن هنگام که فکر می کنی محبوبت را یافته ای ، درست همان وقت که قلبت را ، روحت را ، حست را ، نگاهت را ، وجودت را به او می سپاری ، بی خبر از کنارت محو می شود و با چنان سرعتی از کنار تو دور می شود که تو با پرواز خیال هم نمی توانی به او برسی اما در وقتی دیگر ، آن هنگام که نفرین کنان بر مرام بی مرام دنیا قلبت را از هر دوست داشتنی منع می کنی ، فرشته ای از راه می رسد و آن چنان بی دریغ نوازشهایش را نثار قلب یخ زده تو می کند که تو حتی اگر نخواهی ، بی درنگ گرم می شوی و دوباره عاشق .

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...

همیشه آنکس که باید بیاید ، دیر می آید آنقدر دیر که دیگر رمق دیدار در تو نیست . وقتهایی هم که بی خبر از همه جا خیال آن داری که چشمهایت را ببندی  و آرامش را مزه مزه کنی ، آنقدر آدمهای ناخوانده و اتفاقات ناخوانده مهمانت می شوند که چاره ای جز پذیرش آن مهمانها برایت نمی ماند ...

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...

به بعضی درهای بسته می خوری که با هیج کلیدی گشوده نمی شود ، تو ساعتها و روزها با قفلش در جنگ می می شوی اما نه ، در او خیال گشودن نیست ، خسته می روی ، در بسته را به حال خود می گذاری و می روی ... ساعتها و روزها می گذرد ، بار دیگر که باز سراغت به این در می افتد ، ناگهان در بی رخصت کلید به رویت گشوده می شود .

اینجا دنیای عجیی در حال گردش است ...

نه اشک خیال همیشه رفتن دارد و نه خنده خیال همیشه ماندن ، آن یکی می رود ، این یکی می آید ، آن یکی بار می بندد ، آن یکی سفره می اندازد ، گاهی هر دو با هم می روند ، گاهی هر دو از یک راه می آیند .

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...

گاهی آنقدر عزیز می شوی که حتی با یک بغض ، همه دوره ات می کنند که چرا غصه می خوری ؟! اصلا بیا ، بار تمام غمهایت را میان شانه های ما قسمت کن ، و گاهی دیگر آنقدر تنهایی و فراموش شده که اگر خون در تنهاییت بگریی ، هیچ کس و هیچ کس ، سراغ دل شکسته ات را نمی گیرد .

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است ...

گاهی با گرمی دستانت را می فشرند ، گاهی با سردی نگاهت را پس می زنند ، گاهی می گویند بیا تو آرام جان مایی ، گاهی می گویند برو ، روحمان را به در می آوری ، گاهی تو را بالا می کشانند ، گاهی به زیر ، گاهی مدام و مدام از تو می پرسند و گاهی هرگز سراغت را نمی گیرند .

اینجا دنیای عجیبی در حال گردش است و من در این دنیای عجیب تنها یک چیز را خوب فهمیدم که در این دنیا بی آب هم شاید بشود زیست ، بی نفس هم شاید اما بی صبر هرگز ...

 


کلمات کلیدی:
 
يا مقلب القلوب و الابصار ...
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩ 

خدای مهربانم ، در لحظه باشکوه تحویل سال نو ، دوست دارم با اولین کسی که سخن می گویم تو باشی تا شاید به برکت این گفتگو ، یادت روز به روز ، لحظه به لحظه همراه من باشد :

خدای مهربانم در این سال جدید اگر می خواهی عاشقم کنی ، عشقی بزرگ به من عطا فرما تا حس دوست داشتنم به تباهی نرود و قلبی بزرگ به فراخی همان عشق عطا کن تا عشق نیز به تباهی نرود .

و اگر قرار است در این سال جدید مرا با اسمی و رسمی پیش مردم عزیز گردانی ، پیش از آن ، روحم را با جامی لبالب فروتنی سیراب گردان تا این نام های زورگذر مرا غره نگرداند و پندار غلط بزرگ بینی مرا از یاد تو غافل نکند .

اما اگر حکمتت بر آنست تا در این سال جدید مرا با مصیبتی بیازمایی به من صبری جزیل عطا فرما تا در آن لحظات پر تنش درد آنگونه شکرگزار تو باشم که گویا در وفور نعمتم .

و اگر حکمتت بر آنست تا نعمتی را از من بازستانی و من عزیز کرده را به زیر بکشانی ، به من آن اندازه عزت نفس و مناعت طبع عطا فرما تا جز در مقابل در گاه تو در مقابل احدی سر خم نکنم و نیازم جز در برابر وجود بی نیازت آشکار نشود

و اگر قرار است کاری بزرگ به عهده من گماشته شود به من زانوانی پر توان ، شانه هایی ستبر ، دستانی گرم و قلبی پر قدرت عطا فرما تا بدرستی از انجام امور فارغ آیم و حلاوت حس مفید بودن و کسی بودن ، روحم را غرق در لذت کند .

خداوندا در این سال جدید ، هر آن راهی که به سوی خیر منتهی می شود مقابل پایمان بگذار و هر آن راه که مقصدش ناکجاست از پیش پایمان بردار .

خداوندا ما تنها به دیدن ظاهر امور قادریم ، چه بسیار بر حقیقتهای زشت پامی فشاریم چرا که ظاهرش زیباست و چه بسیار از حقیقتهای زیبا می گریزیم چرا که ظاهرش پیش چشممان زشت جلوه می کند . این اصرارهای ناخردانه ما را نادیده بگیر و هر آنچه از خیر و نیکی و زیباییست به ما عطا کن و هر آنچه از شر و زشتی و ناپاکیست از ما دور نگه دار ..

خداوند خوبم ، سال جدید در حال تحویل است ، می خواهم پیش از همه عیدیم را از تو بگیرم ، دستان خالیم را مقابلت می گشایم ، چشمانم را می بندم و دیگر هر چه کرم توست ...

موقع تحویل سال به فرشته هایت بگو برایمان دعا کنند ، ما هنوز هفت سین سفره مان کامل نشده ، سرور ، صداقت ، صفا ، صمیمیت ، صبوری ، سرافرازی و سربلندی را تو در این سفره بگذار .

اصلا تمام سفر ه را بردار ، به جایش عشق بگذار ...

                                                به جایش عشق بگذار ...

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٩ 

به نام خدایی که می داند بنده اویم حال آنکه من فراموش کرده ام او خدای من است ...

به نام خدایی که بی نیاز از من است و مرا به سوی خویش می خواند حال آنکه من محتاج اویم و هرگز صدایش نمی کنم ...

به نام خدایی که نخوانده اجابتم می کند ، حال آنکه او بارها مرا خوانده و دعوتش را بی پاسخ گذاشته ام ...

به نام خدایی که با من آنچنان از سر عشق است که گویا جز من بنده ای ندارد ، حال آنکه من با او آنچنان از سر قهرم که گویا هزاران خدا جز او می شناسم ...

به نام خدایی که مرا با تمام حقارتم بزرگ میدارد حال آنکه من لجوجانه چشمهایم را بر عظمتش بسته ام و چیزی نمی بینم ...

به نام خدایی که در همه وقت یار من است ، حال آنکه من تا گره کارم گشوده میشود دیگر فراموشش می کنم ...

 

چقدر خوب که اینهمه صبوری ...

چقدر خوب که من تو را دارم ...

چقدر خوب که اینهمه دوستم داری ...

چقدر خوب که از من ناامید نمی شوی ...

چقدر خوب که همیشه نگران منی ...

چقدر خوب که من همیشه تویی را دارم که منتظرم هست ...

و چقدر بد که من همیشه عادت کرده ام خوبها را بیشتر برنجانم ... چقدر بد ...

 


کلمات کلیدی: