ساکنان بالا در زيرزمين های مسکونی...!

هیچ لحظه ای سخت تر از لحظه خداحافظی نیست ، یادمه چه بغض لجبازی توی راه گلوم گیر کرده بود و دست از سر خیسی چشمام بر نمی داشت . بهت نگاه کردم و گفتم : یعنی واقعا باید برم ؟ بهم گفتی : آره ، باید بری . باید بری تا ببینم چقدر دلت برام تنگ میشه . بغضمو با چه سختی فرو دادم و گفتم : آخه من دلم از همین حالا برات یه ذره شده ، چه طور می تونم بدون تو یه همچین سفر دوری برم ؟ بهم گفتی : کی گفته تو قراره بدون من جایی بری ؟ من هر جا که بری با توام . قدم یه قدم ، لحظه به لحظه . فقط ممکنه تو منو نبینی . با تعجب بهش گفتم : واسه چی نبینت ؟ یه آهی کشیدی و گفتی : اونجا اونقدر چیزای قشنگ برای دیدن هست که شاید تو فرصت دیدن منو نداشته باشی . با دلخوری بهش گفتم : این چه حرفیه که می زنی . تو برای من از همه کس و همه چیز قشنگتری . بعد با همه عشقم نگاش کردم و پرسیدم : از اونجا چی برات سوغاتی بیارم ؟ گفتی : چمدونتو پر از یاد من کنو بیار . یه عالمه شیطنت نشست توی سیاهی چشمامو بهت گفتم : سوغاتی به این ارزشمندی رو که توی چمدون نمی ذارن . اومدیم و گم شد . قلبمو پر از یادت می کنم و می یارم .با یه عالم دلتنگی گفتی : باید یه قولی بهم بدی . قول بدی اونجا همیشه به یاد من باشی ،دلت همیشه برام تنگ بشه . دلت بخواد زودتر پیشم برگردی . بهش قول دادمو و اونم بهم قول داد هیچ وقت تنهام نذاره و همیشه کنارم باشه . قدم به قدم ، لحظه به لحظه ، نفس به نفس ....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سفر دور من آغاز شد ... اوایلش من خیلی دلم براش تنگ می شد . دلم بهونشو می گرفت . دوست داشتم زودتر برگردم پیشش . اونم سر قولش بود . گذشت و گذشت ... من دیگه خیلی به یادش نمیفتادم ، دلم خیلی براش تنگ نمی شد . اما اون باز سر قولش بود . بیشتر گذشت و من دیگه اصلا به یادش نمیفتادم . حتی دیگه دلم نمی خواست پیشش برگردم و اون همچنان سر قولش بود . لحظه به لحظه ، قدم به قدم با من میومد . وقتی خیلی تنها می شدم ، وقتی هیچ کی حوصلمو نداشت ،وقتی کسی دوسم نداشت ، اون اولین کسی بود که روبروی تنهاییم میشست و بغضهای بهونه گیرمو به هر بهانه ای که شده آروم می کرد اما من بازم دلم براش تنگ نشد ...

خدایا من نمی فهمم تو تا کی قراره سر قولت بمونی . خب من زدم زیرش ، تو هم بزن تا شاید این وجدان درد لعنتی دست از سر من برداره . تو به چیه من امیدواری ؟؟ این همه فرشتتو واسه چی فرستادی دور و بر وجدان من پر بزنن ؟؟ بابا خوابیده ، خیلی وقته خوابیده . از همون روزی که دیگه دلم برات تنگ نشد ، خوابید . از همون روز که منم بین یه جماعت سیاه بر خوردم و شدم یه سیاهی مثل اونها ، خوابید . از همون روزی که به جای تو به هر غریبه ای خیره شدم و گفتم از تو قشنگتره ، خوابید . آره خوابید ، خوابید ...

خداحافظ دنیای آدمهای بزرگ ... خداحافظ دنیای احساسهای لطیف ... خداحافظ فرشتهای نگران ... خداحافظ بهشت منتظر ... خداحافظ عشق ... خداحافظ نور ... خداحافظ خدا...

 

/ 41 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اقاقيا

دوست عزيزم سلام وبلاگت زيباست اميدوارم موفق باشي بازهم به من سر بزن خوشحالم ميكني.

KJ-23

سلام ليلا جان وبلگت واقعا زيباست ولی يه چيز مهم هيچ موقه سعی نکن با خداوند خداحافظی کنی چون هيچ موقه زندگی بدون اونو شايد لمس نکردی و هيچ موقع هم نميتونی لمس کنی فکر نکن فقط خودتی که داری واسه خدا بد قولی می کنی من هم بد قولم ولی سعی مس کنم از نو بتونم ثابت کنم که عاشقشم و سر قولمم می تونم باشم شاد و پيروز باشی عزيزم

محمود

سلام مهربون.... وبلاگ زيبایی داری ...ممنون که بهم سر زدی..... اميدوارم موفق باشي

tina

مرسی ليلا جون که به من سر زدی بازم از اين کارا بکن راستی مطلبت خيلی واقعيه همه ما اين کارو می کنيم

behrooz

از اظهار محبتت ممنونم. موفق باشيد.

سارا

يه سلام با صدای خيلی بلند به ليلای دوست داشتنی خودم. من این روزا خیلی مارکوپولو شدم و خیلی خبرگزاری نیستم. ولی خیلی دلم برات تنگ شده دیگه اینکه مرسی که به من سر زدی. راستی می بینیی چه بارون معرکه ای این چند روزه اومده واقعا لذت می برم. حالا نوبت برفه . خوب دیگه لیلا جون فعلا باید برم. در پناه خدا عزیزم

محمد

سلام ليلا خانم وممنون از حضور سبزتان. متن بسيار پر بار و همراه با احساسات وجودی تمام انسانها نوشتی اما يک چيز را فراموش نکن که هر چيزی عاقبت به اصل خودش بر می گردد و هر چيز زيبايی که ما در اين دنيا می بينيم جلوه ای از وجود خداوند است مثلا يک انسان زيبا رو و يا يک منظره زيبا يا يک خانه قشنگ و....... پس ما هنوز هم از او جدا نشده ايم و هميشه با او هستيم اما زيبايهای را که او آفريده از چشم ديگری می بينيم.موفق باشی..راستی مطبت کجاست تا بياييم پيشت؟ به شرطی که ارزان حساب کنی...يا علي

محسن

سلام واقعا عاليه اگه کسل هستی و يه کم خنده کمکت ميکنه يه سری به وبلاگم بزن . ضرر نميکنی

نادم

اگه زير قولت ميزنی يا با همه خداحافظی ميکنی مهم نيست مهم اينه که آخرش پشيمون نشی...

جمشيد قزوينيان

بهت گفتم اين نوشتت با همه نوشته هات فرق می کنه يه جور خاصيه بعد از ۶-۵ ماه که دوباره اين نوشتت رو خوندم فهميدم که واقعا معرکه است.