پيش به سوی زندگی ...

بیا یه لحظه فکر کن تو مسافر این قطاری و تو همون مسافری هستی که سرشو از پنجره قطار بیرون اورده و داره آخرین لحظات بودنشو نگاه می کنه , خب اونموقع بزرگترین آرزوت چیه ؟ بزرگترین غصه ات چیه ؟ بزرگترین خواسته ت چیه ؟ چند تا کار ناتموم به ذهنت خطور می کنه که آرزو می کردی ای کاش تمومش کرده بودی ؟ چند تا آدم از جلوی چشمات می گذره که آرزو می کردی وقت بود تا یه جور دیگه نگاشون می کردی و یه طور دیگه دوسشون داشتی ؟ چند تا کار ناتموم , چند تا حرف نگفته , چند تا راه نرفته برات می مونه ؟

تو اومده بودی تا یه گوشه ای از این دنیا رو با اندیشه خودت , عشق خودت , حس خودت بسازی . اصلا ساختی ؟ خب چی ساختی ؟ یه جور ساختی که توی ذهن بقیه آدما بمونه ؟ اصلا خوب زندگی کردی ؟ آدما بیشتر خنده هاتو دیدن یا نه کارت این بود با احساساتت اونقدر ور بری که اشکشونو در بیاری ؟

بعد از رفتنت دل چند نفر برات تنگ می شه ؟ چند نفر می گن جاش خالیه ؟ چند نفر می گن کاش بیشتر پیش ما بود ؟

کاش هیچ وقت یادت نره توی دستای تو یه گنج بزرگ پر از لحظات ارزشمند بودنه که اگه تو بخوای و فقط اگه تو بخوای می تونه یه لحظه از اونا یه کاری با زندگیت بکنه که نه تنها آدمهای روی زمین که فرشته های آسمونم به حالت غبطه بخورن ...خب دیگه حالا یه نفس راحت بکش چون تو مسافر اون قطار نیستی اما معلوم هم نیست بیشتر از اونا وقت برای زندگی داشته باشی ... پس تا وقت هست زندگی کن ...  <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 41 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dash mansour

سلام ازاينکه به وبلاگم اومديد ونظر داديد خرسندم ولی وبلاگ شما يه دنيای ديگست بهتون تبريک عرض می کنم.ضمنا از تجربيات شما در بهترشدن وبلاگم کمک ميخوام.بی صبرانه منتظرم کوچيک شما داش منصور

توهم...

آغازمن از نگاه تورنگ گرفت درخون شدوشوق عاشقي تنگ گرفت اي شعله باران نگاهت تب عشق پرواز من از حضورت آهنگ گرفت

دریا

سلام. متن جالبی بود. بعضی ها می بینن که دارن سقوط می کنن و بعضی ها سقوطشون رو فراموش می کنن و چشماشون رو می بندن و به خوردن و حرف زدن مشغول میشن. همه ما در حال سقوطیم. اما اونقدر به خودمون و دنیامون مشغولیم که سقوط یادمون رفته. مرسی که سر زدی. موفق باشی.

پیمان

پیش به سوی زندگی. سلام. این اولین باری بود که بلاگتون رو دیدم. زیبا نوشتین.

HRG

توی اون لحظه به تنها چيزايی که فکر نمی کنی ؛ سوالاتی هست که نوشتی. در اون لحظه يا با بهت و ترس به صحنه مرگ خودت نگاه ميکنی و سکو ت و ناباوری وجودت رو فرا ميگيره ؛ يا در حال التماس به خدا و پيامبرانش هستی که نجاتت بده و يا بدنبال راهی برای فرار از مرگ حتمی. اين سوالات برای کسانيست که به اين عکس نگاه می کنند.

مینا

سلااااااااااااااااااام خوبی؟ خيليييييييييييی جالب بووووود من که کيف کردم. من البته به خودم حق می دم يه روزايی ناراحت باشم تازه ناراحتيم برای کسايی ببرم که دوسشون دارم به دو دليل: يکی اينکه اونا بيشتر از همه درکم می کنن دوم اينکه بهشون اين فرصت رو می دم که محبتشونو ثابت کنن خيلی خوبه آدم فکر کنه کسايی هستن که اگه نباشه دلشون واسش تنگ می شه و فراموشش نمی کنن موفق باشی ممنوووووووووووووون که بهم سر زدی بايييييييييييييييييييييی

pirooz

جالب بود. يك لينك دائم به وبلاگت دادم. ممنون مي‏شم اگه معرفي كني

حميد

پشت سر قطار ديروزها/ روبرو جاده فرداها/ هر روز قطار ديروزها طولانی تر/ هر روز جاده فرداها کوتاهتر. کاش وقتی به بن بست فرداها ميرسيم قطار بلند ديروزها خالی نباشد

جمشید

من اگه بودم اميدوار بودم که قبل از افتادن قطارمتوقف بشه و نجات پيدا کنم چون اصلا حال و حوصله مردن ندارم!!!!

saghar&masoud

سلام دوست عزيزم . اگر تمام رازهای زندگی کشف کنی مشتاق مرگ می شوی چون آخرين راز مرگ است . موفق باشی . دلکده در انتظار حضور سبز شماست . يا دل